تبليغاتX
***Yee He$e P@@k***

***Yee He$e P@@k***

خدا نکنه تا ادم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره

در

در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم روئید.   خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم.

اتاقی بی روزن،تهی،نگاهم را پر کرد.

سایه ای در من فرود آمد.وهمه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.      پس من کجا بودم؟

شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت

ومن انعکاسی بودم

که بیخودانه همه خلوت ها را بهم میزد

ودر پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.

من در پس در تنها مانده بودم          همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده بودم.

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟؟؟

                                                                                                     (سهراب سپهری)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:55  توسط habib  | 

سلوک خردمندانه.

بیشتر افراد این شعر را به مادر ترزا نسبت میدهند.زیرا یک نسخه آن در اتاقش نصب شده بود،ولی در حقیقت کنت کیت در ۱۹ سالگی آن را سروده است.

مردم اغلب غیر منطقی،خود محور ومتعصب هستند...در هر حال آنها را ببخش!

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها هدف های خود خواهانه پنهان شده است،...در هر حال مهربان باش!

اگر موفق شوی دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد،....در هر حال موفق شو!

اگر صادق وصریح باشی ممکن است تورا فریب دهند،....درهر حال صادق و صریح باش!

چیزی را که برای ساختنش سالها تلاش کردی می توانند در یک شب نابود کنند،....در هر حال تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی،....در هر حال به دنبال خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را اغلب افراد فردا فراموش می کنند،....در هر حال تو کار خوبت را انجام بده!

بهترین هایت را به دنیا بده واین ممکن است هرگز کافی نباشد،....در هر حال تو بهترین هایت را به دنیا بده!

 

می دونی...در آخر،هرچی بوده بین تو و خدا است،.....در هر حال هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:55  توسط habib  | 

لی لی

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:14  توسط habib  | 

پایان

پایان حکایتم شنیدن دارد

          من عاشق او بودم و او عاشق من....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 17:51  توسط habib  | 

سفر

پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تارو پود خفته مرا لرزاند.

وهنوز من ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز سایه دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.

وهنوز من پرتو تنهایی خود رادر ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد ولنگری امد و رفتش رادر روحم ریخت

وهنوز من درمرداب فراموشی نلغزیده بودم که به راه افتادم.

پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،دستی سایه اش را ازروی وجودم برچید ولنگری در مرداب ساعت یخ بست.     وهنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

                                                                               (زندگی خواب ها ـــ سفر.سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 13:38  توسط habib  | 

قدرت محبت

گاهی آدم طوری از کسی مهربونی و صفا و دوستی و محبت می بینه که دیگه نمی تونه ازش دل بکنه!

تموم بدی های دنیارو به خوبی اون می بخشه،تموم زشتی های دنیارو به قشنگی اون در می کنه،از تموم دورنگی آدما به خاطر یکرنگی اون می گذره.  به خاطر همینم می شه که اون آدم براش دیگه فقط یه دوست یا یه فامیل نیست.

براش می شه یه ایده آل.براش می شه یه سَمبل.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:31  توسط habib  | 

خداحافظ

خدا حافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن      ببین هم گریه هام از عشق،چه زندونی برام ساختن

خدا حافظ گل پونه،گل تنهای بی خونه      لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند      یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو،خدا حافظ گل شب بو      هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خدا حافظ گل مریم،گل مظلوم پر دردم      نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم      از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی      تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی

تو این رویای سردرگم،خدا حافظ گل گندم      تو هم بازیچه ای بودی،تو دست سرد این مردم

خدا حافظ گل پونه،که بارونی نمی تونی      طلسم بغضو برداره،از این پاییز دیوونه خداحافظ....!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:22  توسط habib  | 

شام غریبان عاشقان

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 21:4  توسط habib  | 

گروس عبدلملکیان

کلید

بر میز کافه جامانده است             

 مردمقابل خانه جیب هایش را می گردد

آینده در گذشته جا مانده است!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:35  توسط habib  | 

ای کاش هرگز نمی امدی

امدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی .
کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی .
مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و ارام در دلم جا گرفتی .
غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم .
سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت .................. تو رفتی .
تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی .
محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم .....هیچ ..... متنفر شدم .
از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی .
افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم ..............
از ذهنم رفتی . ازاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین .
شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی .
تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت .
برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو
التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم
رفتم ولی هزار بار ارزو کردم : که ای کاش هرگز نمی امدی و هرگز نمی امدم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:46  توسط habib  | 

امانم بده!

تمام عمر آدمی همیشه بر سر و به پای بغضی کهنه تباه می شود.

لجاجتی سمج و آزار دهنده! بعد از گذشت این همه سال هنوز،زخم همان است و بغض همان...

نه اینکه مهر و محبتی در کار نباشد که از قضا هست!

اما فقط در خلوت من با خود نه رو در روی ( او )

عجب!    خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را که شانه های مردی مهربان چگونه از هجوم گریه،لرزید و لرزید.

گفتم:گریه ات را ندیده بودم عزیز!

گفت:می بینی!

و دیدم که تنها عشق است که این چنین زخم کاری می زند.

                                                                                مقدمه دفتر شعر <امانم بده>استاد محمد علی بهمنی   

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:45  توسط habib  | 

عطر خدا

روزی باید رفت،باز غم و اشک.جای صداقت خالی است.

کاش می شد اسم تو را با دلواپسی یا ارزوهای خیالی از یاد نبرد من میدانم صدای چلچله ای می پیچد میان خواب من. ماه قشنگ من از قصه ام بیرون نرو که دوباره شب پره ها درخت ستاره می کارند و چشم های پر از اشک من هنوز بیدار ند.

صدا در کوه می پیچد بخوان نام خدا را اوست که می داند و می رود و عشق را می زداید و روشن می کند،حق و حقیقت........خدا را صدا بزن عطر خدا همه جا پیچیده است.

عشق،عشق تنها کلمه ای است که می توان ساعت ها درباره ان سکوت کرد.!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:51  توسط habib  | 

درد قلب

اینجا ثانیه ها عشق تورا می کوبند و می گذرند،اینجا نفس لبریز از عطر رز میشود وقتی نگاهت بدون پلک زدن بر من مات می ماند.

اینجا التماس رنگ غرور را می بازد وقتی دیگر فرصتی برای زندگی نیست.اینجا روزگار رنگ سنگ قبر مادر بزرگ من است.اینجا غروب هایش رنگ چشمان من است.اینجا خواب معنا ندارد وقتی کابوس هایت تا طلوع خورشید همرا هی ات می کنند.اینجا قرمز است درست مثل گلبرگ های خشکیده لای دفتر شعرم.اینجا همیشه حس شور زدن به من دست میدهد.

اینجا،اینجا قلب من است که با هر ضربه به یاد می اورد که تو رفته ای و دریچه قلبم که با درد به من    می گوید قلبم چقدر کوچک است که حتی تو نیز آن را ترک کرده ای و من همچنان به دست چپم خیره می شوم که آیا سوزش رگ ها و استخوان هایم ناشی از کشیده شدن رگ های قلبم از پشت قفسه سینه ام تا نوک انگشتانم است .......یا از حسرت نبودن حلقه عشق تو در انگشتم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:56  توسط habib  | 

ذره ای عشق

ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم،انگشت حیرت و تعجب به دهان بگیریم،ذره ای عشق ،قطره ای مهربانی و کمی محبت و عاطفه، در دست هایمان می گذاشتیم و تقدیمش می کردیم.

ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت می کردیم.

سهمی از آن تو،سهمی برای من...                                 

                                    ای کاش همدیگر را دوست داشتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:48  توسط habib  | 

شکایت

برگ برگ کودکیم در دبستان جا ماند، نوجوانیم را در راه مدرسه...

و جوانیم را با پول تو جیبی پدر شروع کردم ...

وهنوز بی خبر از هزار راه نرفته!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:29  توسط habib  |